تولد بابایی
رکسانا مامان سلام 
الهی مامان فدات بشه که روز به روز داری ماه تر می شی . مامان انقدر دوست داره که شما ورزشکار شی همش می رم استخر که شما هم شناگر ماهر شی . وقتی می رم همه با تعجب نگاه می کنن و همش ازم می پرسن حامله ای وای بد نیست و از این جور حرفا منم میگم نه بد نیست تازه خوب هم هست فقط نباید زیر آبی بری نباید شیرجه بزنی نباید سونا بری که منم دلم لک زده برا اینکارا ولی بخاطر رکسانا جون تحمل میکنم تا دختر گلم بیاد و با هم بریم الهی قربونش برم من . دوشنبه با دختر دایی معصوم و فاطمه و اعظم رفتم سوریان خیلی حال داد کلی خندیدیم بنده خداها همش مواظب بودن که کسی به من نخوره که یه موقع شما اذیت شی شلوغ بود منم بخاطر همین می رفتم 4 متری چون اونجا خلوت تر بود . 8 شهریور تولد بابا علی و چون ما نیستیم و می خواهیم بریم فیروزکوه و مامانی اینا اونجا نیستن تازه یادواره شهدای درده است و می خواهیم بریم مراسم بخاطر این گفتیم یک هفته زودتر بگیریم. خلاصه 5 شنبه برای بابا تولد گرفتیم منم چون نمی تونستم غذا درست کنم و حوصلم نمی گرفت با بابایی تصمیم گرفتیم 5 شنبه دعوتشون کنیم رستوران شیان تو لویزان مامانی و دایی و مادرجون اینا و خاله میترا رو دعوت کردیم . 5 شنبه صبح بابایی من و برد خونه مامانی اینا تا با هم بریم استخر ساعت 8 رفتم و صبحانه با مامانی و دایی خوردم و نرگس خانم دوستمونو هم صدا کردیم و رفتیم استخر جانبازان خیلی حال داد اونجا هم همه سئوال می کردن ازم و ناجی های مهربونش می گفتن مواظب باش و من می رفتم 4 متری و شنا می کردم بعد می اومدم پیش مامان اینا و بازی می کردیم و همش مواظب شما بودم خلاصه خیلی خوش گذشت . بعد من رفتم سعدی برای بابا هدیه تولد بخرم . مامانی و دایی و خاله میترا هم پول دادن من با سلیقه خودم بخرم . تنهایی رفتم و خرید کردم یک شلوار ورزشی شیک که برای بیرون باشه سبز رنگ خریدم از طرف شما هم یک تی شرت خوشگل سبز خریدم از طرف مامانی یک تی شرت آبی ملایم برای شلوار لی که بابا تازه خرید کرده بود خریدم با یک شلوار ورزشی تو خونه ای با یک شلوارک از طرف دایی اتو مو آخه بابا دوست داشت با اتو مو من هم نمی شد از طرف خاله میترا هم تی شرت سفید خوشگل خرید کردم بعد دلم نیومد برای شما چیزی نخرم رفتم برلن و یه سرهمی خوشگل خرید کردم مغازه داره گفت خانم خیلی خوش سلیقه ای دست گذاشتی رو خوشگلترین جنس مغازم واقعاً هم خوشگل بود بعد برگشتم و رفتم بابایی خونه بود بعد حاضر شدم و با بابایی رفتم خونه مامانی و بعد از ظهر خاله میترا هم اومد و بعد ما همگی با ماشین دایی رفتیم و کلی خندیدم و خوش گذشت اونجا هم رسیدیم مادرجون اینا هم رسیده بودن و شام خوردیم و کلی گفتیم و خندیدیم و عکس انداختیم و هدایارو باز کردیم و مادرجون اینا هم پول دادن بعد من گفتم کیک تولد رو روز اصلی می گیریم بعد برگشتم خونه . عمه فاطمه هم با ما برگشت تا صبح جمعه بریم استخر . صبح جمعه با دختر عمو زهره و زهرا و دختر عمه فهیمه رفتیم استخر یعنی بابا مارو برد و رفت سرکار . رفتیم استخر انور خیلی خوش گذشت . بعد از ظهر هم رفتیم خونه دختر عمه فهیمه شاعت 8.30 بود رسیدیم خونه و شام چون دیر شده بود سبزی پلو با تخم مرغ بابایی درست کرد خوردیم و خوابیدیم .
رکسانا مامان دوست دارم فعلاً عزیزم 



تولد بابایی
