بدنیا آمدن رکسانا جون
رکسانا جون سلام مامان 
رکسانا جون خاطرات با تو بودن تو شکم مامانی تموم شد سعی کردم برات خاطراتو بنویسم تا بخونی عزیزم ولی وقتایی بوده که نتونستم بنویسم مامانی
ولی عزیزم تودخمل خیلی خوبی بودی و اصلاً مامانی واذیت نکردی منم دعا میکنم خدا به هر کی می خواد کوچولو بده بارداری خوبی داشته باشه و اذیت نشه چون خیلی مهمه . مامان فدات بشه که تو خانم بودی همه کس مامان
جوجوی دوست داشتنی ما بعد از کلی ناز و ادا شنبه 23 آذر ماه ساعت 12.5 با وزن 3 کیلو 200 گرم و قد 50 و دور سر 35 بدنیا اومد.مامان فدات بشه که مثل هلو می مونی .
امروز شنبه 5 آبان ماه است و رکسانا جون 43 روزشون شده . مامانی از این به بعد عکسهای شما رو می خوام بزارم .خاطرات بدنیا اومدنت و تو دفتر برات نوشتم مامانی فقط اینو بگم وقتی بدنیا اومدی اتاق عملو با گریه هات گداشتی رو سرت بد گریه می کردی ها انگار تو هم خیلی دوست داشتی مامان و باباتو ببینی مثل ما . هم زمان با بدنیا اومدنت صدای اذان ظهر هم پخش می شدخیلی لحظه شیرینی بود هم صدای اذان هم صدای رکسانا جون
اینم بگم که اول پرسیدم سالمه گفت بله صحیح و سالم گفتم خدا رو شکر بعد تو رو گذاشت روی سینه هام بهترین لحظه عمرم بود که تا کسی مادر نشه و این صحنه رو نبینه و حس نکنه متوجه نمی شه من چی میگم انشاا.. خودت مادر میشی و میفهمی همه کسم . انقدر بوست کردم و نوازشت کردم تازه باورم شد که خدا به من یه نی نی ناز و سالم داد . بازم خدا رو شکر
اولین عکس رکسانا جون در ساعت اول

رکسانا جون با چشمهای باز

عکس روز دوم رکسانا جون وقتی می خواست بره خونه خودش
متخصص اطفال می خواست رکسانا جونو معاینه کنه من هم لباسهاتو درآورده بودم که دکتر معاینت کنه موقع اذان ظهر روز یکشنبه بود که دکتر معاینت کرد و خداروشکر مشکلی نداشتی و مرخص شدیم .اون هم دستهای مادرجونه که داشت باهات حرف می زد تو هم قشنگ نگاش می کردی وگوش می دادی .




بدنیا آمدن رکسانا جون
