رکسانا رکسانا ، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

جوجو

رکسانا و آیسانا

مسافرت عید فطر با رکسانا جون

سلام رکسانای مامان اول اینو برات بگم ، هر چند وقت یکبار هی صدات می کنم و بلند داد می زنم رکسانا مامان بعد بابایی همش ادامو در میاره و می خندیم تا می گم سری ادامو در میاره تو هم قطعاً می شنوی و می خندی . بخاطر همین حالا دیگه اول مطلبم می نویسم رکسانا مامان جیگری ماه رمضون آخراش بود که تصمیم گرفتیم بریم درده چون همه عید فطر درده میرن پارسال هم رفتیم اونجا خیلی حال داد . چهارشنبه 16 مرداد ساعت 3 بابایی از سر کارش اومد و رفت دنبال کارای ماشین و آماده شدیم تا با خاله سمانه و دایی میثم بریم ساعت 5 بود رفتیم دنبال اونا و همه با هم رفتیم اونروز همشون به جز من روزه بودن منم تو ماشین یواشکی می خوردم که رکسانا جونم گشنش نمونه الهی من فداش بشم ....
23 مرداد 1392

عروسکهای رکسانا جون

رکسانا مامان سلام الهی مامان فدات بشه . جیگر من ما برای شما اتاق نداریم بخاطر همین نمی تونم برای شما خیلی چیزا رو بگیرم اولش خیلی ناراحت شدم و دوست داشتم بلند شیم و یک اتاق دیگه به خونمون اضافه کنیم ولی از اونجایی که باباجون و بابایی خیلی برای اینجا زحمت کشیدن و با سلیقه خودم خونه رو مرتب کردند و به ما دادن تازه 2 ماه هم گذشته بود دلم نیومد بلند شیم بعدشم می ترسیدم وسایلم داغون شه و حس و حال جابجایی رو نداشتم این شد که گفتم فعلاً رکسانا خانوم من و باباشو می بخشه تا انشاا.. یکساله شه و ما بتونیم از اینجا بلند شیم و برای رکسانا خانوم اتاقشو درست کنیم .من و مامانی قبل از اینکه شما باشی برای شما عروسک خریده بودیم هر جا می رفتم و خوشم می اومد...
20 مرداد 1392

ماه رمضان با رکسانا

سلام عزیزه دل مامان جیگر من الهی مامان فدات بشه . تو این ماه رمضونی که نتونستم برات مطلب بزارم الان که ماه رمضون تموم شد و عید شد اومدم برات بنویسم . عزیزه دل مامان شما انقدر خانوم شدی و حرف گوش کن که مامان و بابایی کلی حال می کنیم باهات که حرف می زنیم با ضربه هات جواب ما رو می دی قشنگم. ماه رمضون یه کم سیستممون بهم خورد آخه بابایی روزه می گرفت و ما دوتا می خوردیم . ساعت 8.30 با بابایی می اومدیم سرکار تازه چه کاری کل ماه رمضون شاید 3 ساعت کار کردم اونم شاید ساعت 2.30 هم می رفتیم روزهای چهارشنبه هم 1.30 می رفتیم کلی حال می کردیم . تازه ساعت 12 می رفتم نمازخونه ناهار می خوردم و یکم می خوابیدم خلاصه کلی حال می کردیم .تازه می رفتیم خونه دوبا...
20 مرداد 1392

اولین عشق وابراز محبت رکسانا به مامانش

سلام رکسانا جونم خوبی مامانی ، مامانی فدات بشه که دلم برات تنگ شده . عزیزم این چند روز سرم خیلی شلوغ بود و درگیر بودم بابایی سر کار بود که طی اتفاقی مچ پای راستش آسیب دید و این چند روز همش دکترو بیمارستان بودیم که خدا بخیر گذروند و مشکل حل شد و چیزی نبود ضربدیدگی بود که بابایی درد و تحمل میکرد و به من هم نمی گفت درد داره ولی من می فهمیدم الهی بمیرم بابایی این چند روز عذاب کشید تا الان خیلی بهتره و دردش هم کم شد به خاطر این بود که مامان بی وفا شد و برات ننوشتم آره فدات شم جیگر من رکسانای من دیگه داره خانوم میشه و بزرگ میشه مامان فداش بشه که تا الان حرکاتاش کوچیک بود و مثل ماهی و ریز ریز بود قشنگ قشنگ حس نمیشد دیشب حالم خیلی بد بود و گ...
2 مرداد 1392

داستان رکسانا

سلام رکسانا جونم مامان فدات شه . اینم قولی که بهت دادم و گفتم میگم رکسانا از کجا اومده ببخشید دیر شد سرم شلوغه . رکسانا، دختر ایرانی که همسر اسکندر مقدونی شد رُکسانا  تلفظ یونانی  روشنک است، یعنی ستاره ی کوچک یا نور کوچک خیلی ها فکر می کنند او دختر داریوش سوم است؛ اما او دختر وخش اورد، فرماندار باختر و یا همان سُغد ( شهری نزدیک سمرقند امروزی ) بود. او کمتر از چهارده سال داشت که اسکندر در کشورگشایی هایش به ایران رسید. اسکندر  ایران را فتح کرده و  داریوش سوم  را شکست داد. سپس استان های ایران یکی یکی به دست متجاوزان افتاد.باختر آخرین استان ایران بود که به...
29 تير 1392

اسم جوجو ای

سلام همه کس مامانی الهی مامانی فدات بشه که دلم برات تنگ شده . جوجوی من دخمل شد و من تو این یک هفته داشتم برای جوجوم اسم انتخاب می کردم . هر روز تو اینترنت می گشتم و اسمهایی که خوشم می اومد و می نوشتم رو برگه و بعد از ظهر می بردم تا بابایی ببینه و اونهایی که دوست داره رو انتخاب کنه یعنی کارمون تو این یک هفته این بود چقدر هم سخت بود تا برای دخمل گلم اسمی رو انتخاب کنیم که برازندش باشه و وقتی بزرگ شد خودش هم خوشش بیاد و نگه این چه اسمی بود برام انتخاب کردید از مادرجون اینا و مامانی اینا هم می پرسیدیم هر کدوم نظر خاص خودشونو می دادن . خلاصه بعد از یک هفته تو همه اسمهایی که نوشته بودیم دونه دونه اونهایی که دوست نداشتیم رو خط می زدیم و اونه...
26 تير 1392

معمای حل شده

سلام همه کس من مامان فدات بشه که اون چیزی که دوست داشتم شدی . حالا بزار صبر کن برات میگم. پنج شنبه صبح بابایی من و برد مترو و منتظر شدم تا خاله فائزه دوست مامان هم بیاد و با هم بریم اون هفته 25 بارداریشه و 7 هفته از شما نی نیش بزرگتره . نی نی خاله پسره البته اون هم دختر دوست داشت . با هم رفتیم و وقت گرفتیم و منتظر شدیم از ساعت 9 تا ساعت 13.30 منتظر بودیم و بعد نوبتمون شد دل تو دلم نبود بدونم چی هستی رفتیم تو خاله فائزه هم وقت داشت و اون جلوی من بود بعد نی نی ناز اونو دیدم و من رفتم رو تخت خوابیدم قلبم داشت تند تند می زد بعد به دکتر گفتم من dvd جوجومو می خوام بعد گفت بزار یکی بیاد و بعد شما بیا دوباره بلند شدم و رفتم بیرون تا یکی دیگه بیا...
22 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به جوجو می باشد